|
........................................................................از تو رنجيدم
دلم هزار بار جان داد شب بود ..........................................................................قسم به تو + نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 1:57 توسط رویا |
...............................................حسادت ابر سپيد کوله بارم پر از عشقي بود که تار و پود وجودم را از آن خود کرده بود چشمانم را بسته بودم و چشمان زيبايي تو را مي ديدم و در جاده ي بي انتهاي عشق قدو بر مي داشتم..... . صدايي غرّشي چشمانم را گشود! ابر با پوستين سپيد و نمناکش، صدايش کردم و گفتم:(( تو مي داني عشق چه رنگي بود؟)) غرّيد و با لهجه اي شبيه به لهجه ي نقره اي ِ ياس هاي ِ دلم، گفت: - « عشق، رنگ حسرت است!» واژه هايش را نمي فهميدم، خنديدم! از دستم رنجيد. با صدايي شبيه آواز ني لبک ها گفتم: - « عشق من سپيد است» با اندوهي که از دلش بر مي خواست گفت : - « يقين داري؟ » اين بار من رنجيدم با لحني پر از ملامت و خاکستري رنگ گفتم: « تو به سپيدي اش حسادت مي کني؟! .... عشقم از تو سپيد تر است.» بغضش شکست و اشک هايش فرو ريخت! ابر مي گريست و من خيس باران مي شدم. با ياد تو چتري ساختم و با زمزمه ي نام تو به راه افتادم.
نگاهم در انتهاي کوچه مي دويد و دلواپسي اش را پشتِ تنهايي کوچه پنهان مي کرد! دلم گلدان ِ شمعداني ِ احساسم را رها کرد و حجم بيقراري اش را به آسمان سپرد. آسمان، تاب اين دلنگراني را نداشت و بي غرور، شبيه چشمان من باريد. قلبم تپش هاي پر اضطرابش را در سايه ي شب به امانت سپرد به دنبال تو ، کوچه را بوييد ... . پنجره، تحمل بيقراري دلم را نداشت و شکست. تنم مي لرزيد ؛ اما از سردي برف هاي يخ زده ي ديروز نبود، از دلواپسي اطلسي هاي عشقم بود. آه...! دلم آرام گرفت و نگاهم به ستايش گام هايت غرق شبنم شد نمي دانم چرا لرزيدم؟ چرا از دير آمدن هايت هراسيدم؟ چرا از دير کردم نگاهت لرزيدم؟ به دلواپسي شب قسم! نمي دانم؟
هم نفس برف هاي سپيد که هر بار، دلشان مي شکند محو مي شوند و چشمان مرا در حسرت سربي رنگ جا مي گذارند! به برف ها چشم دوخته ام و براي بودنشان ستاره هاي آرزويم را در سبد دلم مي گذارم. صدايم مي کند نگاهش مي کنم... چه عظمتي! پر از پاکي، صداقت، سپيدي! رنجيده بود، نمي دانم چرا؟ گفت: « عاشق شدي؟» از ته دل خنديدم ، او از کجا مي دانست؟ من راز عاشقي ام را به هيچ کس نگفته بودم سؤالم را خواند و گفت: « تقصير چشمانت است، زود رسوايت مي کنند.» اين بار او خنديد و من حيرت زده، خنديدنش را نظاره کردم! گل يخ را به حجم گرم دستانم سپردم، دوباره صدايم کرد. با پريشاني نگاهش کردم. اندوه، چهره ي پاکش را غرق خود کرد و گفت: « فريب عشق را مخور، ويرانت مي کند!» دوباره خنديدم، نگاهش پر از پرسش و ترديد بود. گفتم: « ولي عشق براي من زندگيست، با او نفس مي کشم.» آهي از سينه کشيد و گفت: « نفس هايت را به مسپار، آواره ات مي کند.» گل يخ را بوييدم و گفتم: « او هم نفس هايش را به من سپرده » نگاهش تنم را لرزاند! ترديد نکردم و گفتم: « دوستم دارد.» اين بار او با ترديد غريبه شد و پرسيد: - « از او پرسيدي؟» چرا تنم لرزيد؟ گل يخ از دستانم فرو افتاد، بي آنکه نگاهش کنم، انتظارم را در آغوش کشيدم و دويدم. پشت پنجره نشستم و لحظه هايم را رنگ کردم، تا او بيايد.
مشق عشق داستان عشق دخترکي عاشق است که من از وقتي اين داستان رو خوندم عاشقش شدم و تصميم گرفتم اينو براي دوستام اينجا بنويسم شايد اونام مثل من عاشقش شدن . ولي فکر مي کنم کسايي که ميان رو اين وبلاگ فقط يه نظر مي زارن و مي رن و يا حداکثر اولين پست رو مي خونن و مي رن و نمي فهمن چي به چي شد ، ولي من دوست دارم شما اينا رو بخونيد نه اينکه نظر بزاريد هم اينکه شما دوستان مي خونيد براي من کافيه. اگر از مشق عشق اول بخونيد مي فهميد اين شاعر ما چقدر زيبا نوشته و چقدر زيبا عشق پاک و عظيمش رو به تصوير مي کشه اين وبلاگم تا وقتي کار مي کنه که مشق عشق ادامه داره و وقتي مشق عشق تموم بشه اين وبلاگم تموم مي شه. ممنونم از همه دوستان
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 3:7 توسط رویا |
...............................................آواره ام کردي!
.....................................................کبوتر خيال
+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 2:21 توسط رویا |
.........................................کاش مي شد ...
کاش مي شد در ناشناخته مکاني غريب به ديدار خورشيد مي رفتيم دستهامان را به دستان مهربان آسمان مي سپرديم ودلنگراني هامان را قسمت مي کرديم. کاش مي شد آن کولي ولگرد برايمان فال بگيرد و با هر جمله اش - که مرا در آتش اضطراب مي سوزاند، - نگاه مطمئن تو را ببينم و آرامش درياي ِ طوفاني دلم را حس کنم! کاش مي شد در سرزمين پونه هاي ِ وحشي دل به عروسي ِ عروسک ها مي رفتيم و دل به مهتاب مي سپرديم تا از زيبايي اش حلقه ي زيبايي درست کند و بر سر من و تو بگذارد. کاش مي شد سوار بر اسب بيقرار مجنون شويم و تا کوير تشنه ي عشق پيش رويم و بر خارهاي بيان « عشق » را حک کنيم. کاش مي شد زير درخت نارون به دستان من و تو زنجير مي زدند و ما تا ابد براي هم مي مانديم و مرز تمام بودن ها را و نبودن ها را طي مي کرديم کاش ميشد.... .
من به خرشيد سپردم براي طواف نگاهت هر روز از شرق بتابد، به مهتاب سپردم براي بدرقه ي چشمانت شب ها بتابد، من به مجنون سپردم براي پريشاني ِ دلت از اشک هاي ليلي بگويد، من به فرهاد سپردم براي شکستن غمهايت با تيشه ي عشق به آنها بکوبد، من به ابرها سپردم با زمزمه ي عاشقانه ي تو بگريند، اينها براي عاشق بودن من کافي نيست؟ تو بگو... تو بگو تا جانم را پيشکش چشمان بيقرارت در شب دلتنگي تو کنم. تو بگو... تو بگو تا به چشمهايم سفارش کنم برايت بميرند!
.......................................................حيرت چشمانت
بگذار سر بر شانه هاي تو بگذارم براي دلتگي هايم اشک بريزم. ديروز نگاهت را نديدم نمي داني چه گونه سر به بيابان جنون گذاشتم و اگر نگاهت نبود، جان مي دادم! نگاهم کن و بگذار راز نگاهم تنها تو را زيارت کند، من آسمان را نمي خواهم، دل دريايي ات برايم کافيست. چه با شکوه بود دوباره ديدنت، نفسم را بريدي، ولي من عاشقانه خنديدم و تو در حيرت ماندي! تنها ستاره ي عاشق بود که مي دانست من چه زجري کشيدم و براي نبودنت چه قدر اشک ريختم! شانه هايت را به من بسپار، مي خواهم راز دلتنگي ام را با قطره هاي زلال اشک به آنها بسپارم.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 12:53 توسط رویا |
............................................يادت هست!؟
يادت هست!؟ غصه هايت را به من بسپار بيا تا کوچه ي رؤيا پيش برويم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 0:21 توسط رویا |
۱۷ شهریور تولدم مبارک یه ۱ هفته ای مسافرت بودم جای همه ی دوستان هم ....................... بود خیلی
------------------------------------------------------------------------------ .................................................ابتداي آشنايي آن روز که آفتاب، بستر طلايي رنگش را به صحن چشمان تو مي پاشيد، دل به تو دادم! اما من برق نگاه تو را طواف مي کردم. قلب تو ايستاد، قلب من نگاهم کردي و من به رسم سرنوشت «غرورم» به احترام چشمانت، همه سرمايه ي هستي ام را به پاي تو شکستم و آواره ي شهر غريب دردهاي دلدادگي شدم. قفس سرد اتاقم، دلتنگ نوازش صداي مهربان توست
..................................................نوازش نفس هايت
که مرا تا فراسوي رؤياهايم پيش مي برد تو گفتي « مهربان من باش!» و من از آن روز تمام قلبم را به پاي تو ريختم تو سکوت عاشق شدن مرا شکستي و آسمان سربي رنگ زندگي ام را آبي کردي! دلتنگ نوازش نفس هاي تواَم که بهانه ي نفس کشيدن من شده است.
.................................................دستانم را بگير!
دستانم را به دستان تو مي سپارم تا در هواي سرد برفي روزگارم گرماي وجودت را حس کنم. تو به تخيلم قدم بگذار، عطر اطلسي هاي نگاهت شراره هاي آتش عشقم را در آتشفشان خاموشم، فوران مي کند. آن روز که پونه ي لبخندت در قاب بي انتهايي من نشست حسي به من گفت: «دستانت را به دستانش بسپار» و من آن روز کوله پشتي تنهاييم را به انتهاي دره ي آوارگي فرستادم و احساسم را به تو سپردم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 19:46 توسط رویا |
در يک روز باراني با تو آشنا شدم؛ رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم خيس شديم! و هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئي رفتي و من به ديگر سو خيس شديم! ..... و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشويم + نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 23:3 توسط رویا |
میلاد مهدی موعود منجی عالم بشریت بر شما دوست عزیز و تمامی ایرانیانم مبارک باد + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 18:35 توسط رویا |
دختري دلش شکست رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست *** رفت و هر چه داشت يعني آن دل شکسته را توي کيسه زباله ريخت پشت در گذاشت *** صبح روز بعد رفتگر لاي خاکروبه ها يک دل شکسته ديد ناگهان توي سينه اش پرنده اي پريد چيزي از کنار چشمان خسته اش قطره قطره بي صدا چکيد *** رفتگر براي کفتر دلش آب و دانه برد رفت تکه هاي دل شکسته را به خانه برد *** سال هاست توي اين محله با طلوع آفتاب پشت هر دري يک گل شقايق است چون که مرد رفتگر سال هاست عاشق است + نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 14:17 توسط رویا |
خوابيدي بدون لالايي و قصه بگير آسوده بخواب بي درد غصه ديگه كابوس زمستون نمي بيني توي خواب گلاي حسرت نمي چيني ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه ديگه بيدار نمي شي با نگروني يا با ترديد كه بري يا كه بموني رفتي و آدمكا رو جا گذاشتي قانون جنگل رو زير پا گذاشتي اينجا قهرن سينه ها با مهربوني تو تو جنگل نمي تونستي بموني دلتو بردي با خود به جاي ديگه اونجا كه خدا برات لالايي مي گه مي دونم مي بينمت يه روز دوباره توي دنيايي كه آدمك نداره + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 23:22 توسط رویا |
|